تبليغاتX
؟؟؟

؟؟؟

در مسیر عصیانی

 

خوانده و رانده

شب

روز

نمیای

شعر

گل

نمیخوای

من

دل

نمیپای

شوق

شمع

نمیخوای ...

عشق

حال

تو خیال

اخم

ناز

نمیخوام

دوست ؟

یار؟

بیخیال

بند

بار

نمیخوام

 


سه شنبه 5 آبان1388 |

 

اعدام

گزارش خبرنگار اعتماد از مقابل زندان اوين هنگام اجراي حكم بهنود شجاعی

يك چهارپايه، چند متر طناب و يك ميله افقي. همين ها براي برپايي چوبه دار و اجراي حكم يك محكوم به مرگ كافي است. سحرگاه ديروز چهارپايه و طناب و ميله به هم رسيدند تا جان بهنود شجاعي را در 21 سالگي بگيرند.از ساعت هاي اوليه بامداد ديروز افرادي كه قلب شان براي ادامه حيات بهنود مي تپيد مقابل در ندامتگاه اوين تجمع كرده بودند تا شايد گشايشي در پرونده بهنود حاصل شود و اولياي دم از خونخواهي بگذرند.پيش از اين تا آخرين ساعات شنبه تلاش ها ادامه داشت تا رئيس جديد قوه قضائيه كه او نيز يك بار از اجراي حكم جلوگيري كرده بود باز هم دست به قلم ببرد و فرصتي دوباره به بهنود بدهد اما نسخه حيات بخش بهنود صادر نشد.ساعت، دو بامداد نشان را مي داد. جمعيتي حدود يكصدنفر مقابل در زندان تجمع كرده بودند؛ طبق گفته حاضران برخي از آنها از ساعت هاي اوليه شب به آنجا رفته بودند؛ از جمله مادر سهراب اعرابي. اين زن در حالي كه يك پلاكارد در دست داشت انتظار مي كشيد تا خانواده احسان- مقتول- به زندان بيايند تا از آنها بخواهد بهنود را عفو كنند. روي پلاكارد خانم اعرابي اين جمله نوشته شده بود؛ خانواده اولياي دم، لذتي كه در بخشش است در انتقام نيست. تمنا دارم گذشت كنيد.بسياري از زن هايي كه پشت ديوارهاي سيماني و بلند زندان ايستاده بودند قلب شان براي بهنود مي تپيد و خود را مادر او مي دانستند.عقربه هاي ساعت به سرعت حركت كردند و ساعت 30/4 را نشان دادند. در اين ساعت حاضران كه حالا تعدادشان قريب به 200 نفر شده بود به سمت خودرويي كه اولياي دم از آن پياده مي شدند، هجوم بردند. سرنشينان خودرو چهار نفر بودند؛ پدر، مادر، خواهر و برادر احسان. از آن لحظه خواهش و التماس ها شروع شد. حاضران از سن و سال هاي مختلفي بودند. ابتدا چند زن و مرد سالخورده پيش قدم شدند تا شايد به حرمت موي سپيدشان اولياي دم گذشت كنند.چند دختر جوان مقابل در ورودي زندان ايستاده بودند تا مانع ورود اولياي دم شوند. برخي ديگر نيز ترجيح مي دادند از دور نظاره گر اين صحنه ها باشند و با ذكرهايي كه زير لب زمزمه مي كنند از خدا براي نجات بهنود مدد بگيرند. التماس هاي حاضران سرانجام باعث شد پدر احسان به حرف بيايد. او از رنجي كه از فقدان پسرش كشيده گفت و بي قراري هاي مادر احسان را يادآور شد. اما اين باعث نشد رايزني ها متوقف شود. بسياري به دست و پاي پدر و مادر احسان بوسه مي زدند. در اين لحظات چند نفر از هنرمندان سينما نيز به جمعيت پيوستند. حسن فتحي، حامد بهداد و كيانوش عياري از جمله اين افراد بودند كه هر يك به نحوي در تب و تاب بودند تا بهنود بار ديگر بتواند طلوع خورشيد را ببيند.دقايقي بعد يك دستگاه آمبولانس پزشكي قانوني به سرعت خيابان منتهي به زندان را طي كرد و از در اصلي گذشت. اين موضوع بر اضطراب حاضران افزود و موجب شد رايزني ها شديدتر ادامه يابد. سرانجام التماس ها به نتيجه رسيد و پدر احسان رضايت ضمني خودش را اعلام كرد. مادر مقتول هم ابراز اميدواري كرد تا شايد وقتي بهنود را پاي چوبه دار ببيند او را عفو كند. افرادي كه از اين خبر خوش مطلع شده بودند با ذكر صلوات فرياد كشيدند. اميدها بار ديگر زنده شد. اين بار اشك ها اشك شوق بود؛ شوق نجات پسري كه چند دقيقه بيشتر با مرگ فاصله نداشت.حاضران سعي مي كردند صدايشان را به آن سوي ديوارهاي بلند زندان برسانند. پايان دعاي توسل آغازي بود بر اضطرابي مرگبار. در اين بين چند نفر از حاضران به خاطر استرس زياد بيهوش شدند و ديگران نيز حال و روز بهتري نداشتند. زمان متوقف شده بود. هيچ كس خبري از آن سوي ديوارها نداشت. فقط يك معجزه مي توانست بهنود را نجات دهد. به همين دليل همگان از خدا معجزه طلب مي كردند. عاقبت در زندان باز شد. دو وكيل بهنود رمقي براي بيرون آمدن نداشتند. محمد مصطفايي مقابل در توقف كرد و با صداي بلند اين جمله را گفت؛ بهنود اعدام شد. حالا ديگر شيون و زاري جاي سكوت را گرفته بود. اعضاي خانواده بهنود بي قرارتر از ديگران بودند. پدر او اعدام پسرش را باور نداشت و تا رودرروي وكيل بهنود نايستاد و جمله را بار ديگر نشنيد مرگ او را نپذيرفت. همه تلاش ها بر باد رفته بود.مصطفايي كه بريده بريده صحبت مي كرد در چند جمله صحنه اجراي حكم را اين طور شرح داد؛ پس از آنكه صورتجلسه تنظيم شد قاضي اجراي احكام از بهنود خواست وصيت كند. او گفت وصيتي ندارد و فقط از خانواده احسان حلاليت مي طلبد. بعد از آنكه اولياي دم صورتجلسه را امضا كردند همگي به داخل يك اتاق سربسته رفتيم. طنابي آبي رنگ از يك ميله آويزان بود و انتظار قرباني اش را مي كشيد. بهنود تا پيش از اين اميدوار بود باز هم بتواند با دريافت مهلت از مهلكه بگريزد اما وقتي چهره مصمم پدر و مادر احسان را ديد اميدهايش رنگ باخت. او كه بدنش مي لرزيد به دست و پاي آنها افتاد تا شايد دل شان به رحم بيايد و از قصاص او در 21 سالگي بگذرند. در چنين شرايطي به دست و پاي بهنود دستبند و پابند زده شد و او روي چهارپايه مرگ ايستاد. مسوولان زندان و قاضي اجراي احكام بار ديگر از اولياي دم خواستند از خونخواهي بگذرند اما آنها گفتند شايد اگر طناب دار را در گلوي بهنود ببينند، منصرف شوند. سرانجام طناب آبي رنگ دور گلوي بهنود حلقه زد و پدر و مادر احسان در يك لحظه به سوي چهارپايه هجوم بردند و زير پاي بهنود را خالي كردند. او در آسمان معلق شد و بعد از دقايقي ديگر تكان نخورد. او مرده بود.حدود نيم ساعت از اعلام خبر اجراي حكم گذشته بود اما حاضران همچنان مقابل در زندان ايستاده بودند تا از احساس اولياي دم پس از اجراي حكم باخبر شوند، اما از آنها خبري نشد تا اينكه جمعيت متفرق شد.


دوشنبه 20 مهر1388 |

 

حیطهَ مرگ

 

ای مملکت خراب ، آبادی کی ؟

ای جایگه عذاب ، آرامی کی ؟

محکوم به زندگی در حیطهْ مرگ

ای خفته در این حصار ، آزادی کی ؟


شنبه 18 مهر1388 |

 

نگاهی دارم به وسعت اندیشه هایم و اندیشه ای دارم به وسعت نگاهم
آنچه در اینجاست برداشتهایی از یک اندیشه است که حاصل نگاهیست در ژرفای اندشیه

 

ديدنيهاي من

شعر معاصر

سایت روز

ابراهیم نبوی

کانون نویسندگان ایران

عبدالکریم سروش

سایت ایرانیان انگلستان

گزارش دراج

شهروند امروز

 

مطالب اخير

خوانده و رانده

اعدام

حیطهَ مرگ

طوفان شب

شب آخر

شوق آزادی خواهی

عاشق

جهان خران

داستان شوم

سبز امید